تبليغاتX
خود خودم!

سلام

 یک هفته ای میشه که یزدم . الان تو کافی نت صفاییه هستم . احتمالا تا اوایل هفته دیگه یزد باشم چون خاله مهوش داره میاد . شاید هم رفتم تهران و با هم برگشتیم یزد . یه سرمیرم شیراز ببینم کلاس ها چه جوریه و دوباره میام یزد البته باید ببینم که خاله مهوش چقدر قراره بمونه شاید هم با هم اون یکی دو روز و رفتیم شیراز . تا چه پیش آید.

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


 

می گفتم .....

کاش بیایی

تا لبانم غزلخوان بهار قدمهایت باشد

می گفتم .....

کاش بیایی

تا نگاهم ترانه ساز باشد

هر آوازت باشد

و آهوی کوچک قلب

ارمغانی برای دستهایت

کاش بیایی

تا زنگار فراموشخانه غزلهایم را

به دست نسیم بسپارم

و از تو تا رویا خاطره ای بسازم

افسوس

کاش نیامده بودی

تا روشنی بخش این ویرانه محزون باشی

کاش هیچگاه نیامده بودی

کاش نیامده بودی

تا نمی دانستم که

به تنهایی سفر از تو به خود

چه تلخ و سینه سوزست

کاش نیامده بودی

تا آمدن٫

برای رفتنت را نمی دیدم !

 

 کتاب «سوشیانا » از خانم آنا اکابری

 

                             

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


سلام

امروز دیگه ایشاالله کارمون تموم میشه .این دو سه روز هم شدیدا مشغول بودیم . به احتمال

خیلی زیاد فردا تحویل داریم . فکر کنم که امروز اینترنتمون تموم بشه و نتونیم دیگه ان لاین

بشیم .سه شنبه هم شاید بریم و اگر فرصتی پیدا کردم و تونستم برم کافی نت اپدیت میکنم

وگرنه خدا حافظ تا مهر .

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


                            

 

 دوستی نان تازه ٫ کره ٫پنیر محلی و یک قوری برای دو نفر است !

نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


                              

 

آه مقابله ٫ احساس امنیت در برابر یک نفر بیان کردنی نیست ٫ آن چه به ذهنت می رسد

بفهم و درک کن ٫ بدون اینکه آن ها را سبک سنگین کنی .

زمینی که ارزش کمی برای نگه داری دارد ٫ مثل رابطه گندم و سبوس با یکدیگر که دستی

با اعتماد آن را گرفته ٫ الکش کرده ٫ بعد با یک فوت مهربانانه آن را از هم جدا کرده و آنچه

مانده با خود برده است .

 

(جرج الیوت )

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


سلام عید همه مبارک

نیمه های شب یعنی ساعت ۵/۲ صبح خانواده خواهر مریم اومدن شیراز بعد از کمی دیدنی

رفتیم خوابیدیم البته فرار بود که من و مریم بیدار باشیم و به کارمون برسیم ولی چون روز قبل

هم فقط ۴ ساعت خوابیده بودیم نتونستیم بیدار بمونیم . ساعت ۵/۸ بود که من بیدار شدم

و ریحانه دختر کوچیک خواهر مریم بیدار بود کمی باهاش حرف زدم تا مریم هم بیدار شد و بعد

بقیه هم کم کم بیدار شدن .

الان هم همه خوابن به جز من و زینب ( خواهر ریحانه ) که من اینجا دارم تایپ می کنم و

زینب هم سر کامپیوتر مریم .

 تعطیلات خوبی رو واسه همه آرزو می کنم .

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


سلام

خیلی خیلی خیلی خسته ام . کار طرح هنوز تموم نشده ولی تا صبح نماها و مقاطعش تموم میشه که واسه ساختن ماکت آماده میشه . ولی خوب سایت و پرسپکتیو نداریم هنوز و به قول مریم که الان گفت احتمالا فردا هم شب بیداری داریم ( مقصود امشب یعنی سه شنبه شب بود ) .

همچنان از تاریخ دقیق تحویل خبر نداریم  که قریب به یقین شنبه خواهد بود ( جمله رو داشتین خیلی ادبی بود ) .

ایشاالله اینهم تموم میشه مثل بقیه که تموم شدن .

شب خوش

نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


به آن زیبایی می اندیشم ٫

که زمان را به فراسو برد ٫

به دنیایی که هیچ چیز دیگری نمی شناسد ٫

جایی که همه چیز پاک و ناب و نیکو ٫

و انسانها آرزومند آن که یار یکدگر باشند .

جایی که کشف ٫ خود راه و رسم زندگی است ٫

وهراسی از شکست در دلها نیست .

جایی که خدا در وجود یکایک ما حضور دارد ٫

و برای همه حقیقت او آشکار است ٫

به زمانی می اندیشم رها از رنج ٫

و جایی که نومیدی به آن راه ندارد ٫

جایی که عشق معنایی پیوسته یافته است ٫

تا انسانها را تا ابد به هم پیوند دهد .

به آن می اندیشم که تمام این ها روزی حقیقت یابند ٫

و نیایشم این است که در همه انها با تو سهیم شوم .

 

« جوونی روزنائور »

 

نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


با چه کسی تماس بگیرم ٫ وقتی صدای عجیبی از آب گرم کن به گوش میرسد ٫ گربه سخت

نفس می کشد ٫ گل های رز پژمرده شده اند و بچه ها حساسیت پوستی دارند. با چه کسی

تماس بگیرم ٫ وقتی بزرگ تر خانه می رود و نتیجه ی امتحان را می بیند و کوچک تر دیوانه وار

عاشق شده است ٫ و عابربانک کارت اعتباری مرا بلعیده است .

با چه کسی تماس بگیرم ٫ وقتی گیاه کم یابم بالااخره گل داد ٫ حواله بانکی نا منتظره ای

برایم رسید و کیکی کشمشی درست کردم که باید خورده شود .

با تو .

 

« پم براون »

 

نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


 

                 My little birthday cake

سلام به همه

امروز یک ربع قرن از زندگی من گذشت و وارد ۲۶ سالگی شدم . امروز اون سورپرایزی که

باید می شدم شدم و مریم کلی برنامه ریخته بود با نیلوفر ٫ کیک ٫کادو و  شام و همه چی.

بعد از چند سال تولد داشتم که مریم خیلی دستت درد نکنه ٫ مرسی واسه همه چی .

نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386  توسط پردیس  | 


سلام

امروز بعداز کلی خستگی دیروز صبح رفتیم دانشگاه بغل دانشگاه رفتیم پرینت بگیریم که

باز نشد و برگشتیم خونه و دوباره رایت کردیم  . بعد از ظهر هم مریم رفت خرید و شب هم یه سر رفتیم بیرون .

نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386  توسط پردیس  |