الان غروب پنجشنبه یا به عبارتی شب جمعه است مریم رفته بیرون و من تنهام. به قول
معروف یه تفعلی به حافظ زدم که جالب بود و حالا می نویسمش.
گفتم غم تو دارم گفتـــا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتــا اگر بر آید
گفتم ز مهــرورزان رسم وفا بیِِِِـــاموز گفتــا ز مـــاهرویان این کـار کمتر آیـد
گفتم که بر خیـــالت راه نظــر ببنــدم گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتـا اگــر بدانــی هم اوت رهبــر آیـد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیـزد گفتـا خنک نسیمی کز کـوی دلبـر آیـد
گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت گفتـا تو بنـدگی کن کوبنــده پــرور آیـد
گفتـم دل رحیمت کـی عـزم صلح دارد گفتـا مگـوی با کس تـا وقت آن در آیـد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

