تبليغاتX
خود خودم!

تو که می آیی

رفتگری تنهاییم را جارو می کند

تو که می آیی

دستی دانه های شادی در دلم می کارد

تو که می آیی

ثانیه ها نفس را در سینه حبس می کنند

و نقاش طبیعت٫زمستان تنم را بهاری می کند

تو که می آیی

پرستوهای مهاجر قلبم کوچ می کنند

و غربتم را با خود می برند

تو که می آیی

صفحه دلم

پر از بادکنکهای خنده می شود

تو که می آیی

در باغچه وجودم ما سبز می شود ....

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  توسط پردیس  | 


نه بسته‌ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها رها رها من

به من هر آنکه او دور

چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي

نه باده در سبويي

که تر کنم گلويي

به ياد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست

هواي گريه با من

 

مرسی فرشته از کمکت

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387  توسط پردیس  |