تو که می آیی
رفتگری تنهاییم را جارو می کند
تو که می آیی
دستی دانه های شادی در دلم می کارد
تو که می آیی
ثانیه ها نفس را در سینه حبس می کنند
و نقاش طبیعت٫زمستان تنم را بهاری می کند
تو که می آیی
پرستوهای مهاجر قلبم کوچ می کنند
و غربتم را با خود می برند
تو که می آیی
صفحه دلم
پر از بادکنکهای خنده می شود
تو که می آیی
در باغچه وجودم ما سبز می شود ....
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  توسط پردیس
|
