تبليغاتX
خود خودم!

دقیقا سه سال پیش بود که اثاثامون و جمع کردیم و شب راه افتادیم .
من ,مامان و بابا رفتیم دنبال مریم و راه افتادیم آقای زارع نامی هم که کامیون داشت و اثاثامون تو ماشینش بود
هم قرار بود از خونشون راه بیفته . سر راه رفتیم محمد آباد تا چند تیکه چیزی که از اونجا باید بر می داشتیم رو بردایم .تو ابرقو وایسادیم و به قول مامان دوغ برکولین (که درستش برکولبن و نمیدونم چرا مانیمتونستیم اسمش رو درست بگیم ) خریدیم .نصف شب بود که رسیدیم شیراز, خیلی هم سرد بود تو خونه هم که بدتر خونه خالی که موکتاشو هم تازه شسته بودن و هنوز کمی نم داشت. وقتی که خونه رو دیده بودیم یادمون بود که شومینه داشت و من و مریم هم خیلی دلمون خوش بود که به به می تونیم کنار شومینه بشینم ولی وقتی رسیدیم فهمیدیم که شومینه طبقه ما اجازه استفاده نداره چون قطر دودکشش استاندارد نیست و یک لوله بخاری بهش وصل کرده بودن. من و مریم گوشه اتاق کز کرده بودیم که مامان و بابا رفتن دنبال آقا زارع .بالاخره هرجوری بود وسایل و آوردیم تو و چون خیلی خسته بودیم خوابیدیم البته دست خانم هاشمی هم درد نکنه که نصف شبی یه فلاسک چایی (که این البته عادت شیرازیها است تو فلاسک چایی درست می کنن ) واسمون اورد که کمی گرم شدیم.
صبح با بابا رفتیم دانشگاه که انتخاب واحد کنیم که گفتن باید بعد از ظهر بیاین .تا ما برگشتیم مامان کمی آشپزخونه رو مرتب کرده بود.و با قابلمه آب جوش آورده بود که هوا گرم بشه چون هنوز کتری نداشتیم ( بیچاره کتریمون این آخر سری خیلی داره بهش فشار میاد هی آبش تموم میشه و میسوزه) .بعد از خوردن نهار ما کمی راه خونه تا دانشگاه رو یاد گرفته بودیم گفتیم خودمون میریم. بعد از اینکه کار انتخاب واحد تموم شد رفتیم کلید سازی بغل دانشگاه که یه کلید اضافه بسازیم.مریم چون قبلا خواهرش شیراز زندگی میکرد خیلی اومده بود واسه همین خیلی جاها رو بلد بود ,گفت بریم بستنی سربالایی به قول خودشون (بابا بستنی که تو شیراز معروفه ) میدونست که نزدیک میدان گآز است فقط نمی دونستیم که چه جوری باید بریم .از آقای کلید ساز پرسیدیم چطوری میشه رفت میدان گاز ؟؟
گفت نمیدونم ولی فلکه گاز اگه میخواین برین اینه ادرسش.حالا به هرطریقی که بود و با کمک تلفنی مهشید خواهرمریم تونستیم بابا بستنی رو پیدا کنیم.از فلکه گاز که میریم به طرف بابا بستنی , سوپر سروش که سوپر معروفی هم هست پیدا کردیم که کلی ذوق کردیم (چون هردو به خوردن علاقه داریم) بعد از اینکه بستنی خوردیم رفتیم خونه.و شب هم رفتیم ترمینال تا بخاری که مامان اینای مریم فرستاده بودن بگیریم.
فرداش که سه سال قبل میشد پنج شنبه با مامان رفتیم فروشگاه رفاه تا یه چیزایی که کم داشتیم بخریم.وقتی که برگشتیم یادمه با مریم وسط هال نشسته بودیم و کارتون وسایلمون رو داشتیم باز می کردیم.و کمدهامون رو تعیین کردیم که کی به کی باشه .مامان اینا گفتن شما ساندویچ میکر آورده واسه ما ساندویچ درست کنین .من و مریم هم که سروش رو پیدا کرده بودیم گفتیم میریم خرید و بر میگردیم .بنا براین واسه اولین بار از سرو ش چنچنه (که بعدش و الان مشتری سروش ستارخان شدیم ) خرید کردیم.چنچه نزدیک خیابون و باغ ارم هست که ما هم کمی جو گیر شدیم و رفتیم باغ ارم.
شب یه سر رفتیم خونه خواهر همسایه تهرانمون که کمک کرده بود خونه پیدا کنیم و بعد هم یه سر رفتیم آرامگاه سعدی ( اون سال داشتن حافظیه رو تعمیر میکردن که شلوغ هم بود و نشد بریم ) و شب هم بعد از درست کردن و خوردن اسنک خوابیدیم
قرار شد که ما هم با مامان اینا برگردیم چون معمولا اول ترم تق و لق.
صبح راه افتادیم به طرف یزد . نهار رو تو هتل پویای ابرقو خوردیم که هر دفعه من و مریم از اونجا رد میشیم یادش میکنیم .
کمی سخته باورش که سه سال گذشت و ما یک ماه بیشتر اینجا نخواهیم بود مریم میگه بیا بهش فکر نکنیم ولی کمی سخته بخصوص که یه جورایی شمارش معکوس شروع شده امیدوارم بتونیم راحت قبولش کنیم .
اگه حوصله کردم دوباره شاید بازهم نوشتم .
نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  توسط پردیس  |