<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خود خودم!</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 18:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پدر، مادر یا بچه ها!</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>نمی دونم اگه ماهم روزی پدر یا مادر بشیم مثل پدر مادرهای خودمون با بچه هامون رفتار می کنیم یا نه ...... نمی دونم چرا اونا همیشه اشتباهای ما رو می بینن ولی اگه خودشون همون اشتباه رو بکنن به راحتی ازش رد میشن ....... مثلا اگه سالی ماهی یه بار تو جاده بر حسب اتفاق یه سبقت بد بگیری سرت داد می زنن که &quot; این چه طرز رانندگیه &quot; ..... ولی خودشون اگه همون کار رو یا حتی خطرناکترش رو انجام بدن ... &quot; خوب پیش اومد حالا &quot; ...... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه یه ایرادی که ازت گرفتن رو تو ازشون بگیری میگن &quot; ما چون خوبیه شمارو می خواهیم بهتون می گیم از ما که گذشته &quot; ..... خوب آخه اگه یه کاری بده واسه شما هم بده اگر هم خوبه پس واسه شما هم خوبه .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم میگن فلانیا رو ببینین اینجورین ٫ اونجورین با هم چقدر خوبن چمیدونم از این حرفا ... اما یه بار به خودشون نگاه نمی کنن ببینن مشکل از کجاست که ماهم اینجوری یا اونجوری نشدیم !!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم اگه ما مادر یا پدر شدیم اول یه دور بچگی خودمون رو مرور کنیم تا ما هم تکرار پدر مادرامون نباشیم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 18:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی گذشته </title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و به یاران سوگند ٬&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و به شبنم و به گل٬ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و به هرچیز که چون عشق لطیف است ٬&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;که تو پروانه هستی منی ٬&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;دل گرفتار غمی است ٬ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;قسمت می دهم ای گل &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به بهار ......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;دل من را مگذار ٬ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;این گناه است٬ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;گنـــــــاه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امروز داشتم اتاقم رو جمع و جور می کردم و وسایلی که کارشون ندارم رو جمع می کردم و چیزایی که از شیراز آورده بودم رو می ذاشتم جای اونا که یه تیکه کاغذ کوچیک رو توی کشو پیدا کردم به خط مریم که این شعر رو نوشته بود . تاریخ نداره ولی فکر می کنم که به ۴ سال قبل بر می گرده . خیلی وقتها یه چیزهای خیلی کوچیک مثل یه نوشته کوچیک ٬ بوی عطر ٬ مزه و حتی بوی خاکی که روی وسایل نشسته بد جوری آدم رو به گذشته می بره که با تمام وجودت می تونی همون لحظه رو حس کنی ولی افسوس که نمی تونی تجربه اش کنی !!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 11:44:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در زندگی لحظاتی هست که آنقدر دلت برای کسی تنگ می شود که آرزوهایت تنها با درآغوش گرفتن او برآورده می گردد .   &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;                                      &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 166px; HEIGHT: 130px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i33.tinypic.com/1zplcfr.jpg&quot; width=214 height=135&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 02:45:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوجو جانم خداحافظ </title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;یادم نیست که تو پستهای قبلی چیزی راجع به جوجو گفته ام یا نه . جوجو اسم  سگمونه که هشت سال پیش تو یه همجین روزهایی آوردیم پیش خودمون . چند تا خونه اونورتراز خونه ما تو تهران همسایه ای بود که دو تا سگ نر و ماده از نژاد پکینیز ( نژاد چینی ) داشتند که جندتا توله به دنیا آورده بودن ( ۳۰ فروردین ۱۳۸۰ ) ٫ و ما هم همونطور که گفتم همین روزها بود که یکی از توله ها رو گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم &quot;جوجو&quot; . بعد از دو سال آوردیمش یزد و یه زن هم براش گرفتیم . تا اینکه هفته پیش بابا از محمد آباد ( خارج از شهر یزد ) آوردش یزد که ببرتش دکتر چون یه چند روزی حالش بد بود ولی فایده نداشت . جمعه ظهر وقتی که من نشسته بودم پشت کامپیوتر و داشتم کار می کردم یهو جوجو جان اومد بغل پای من وایساد و یکدفعه افتاد زمین ٫ اول فکر کردم خوابید ولی وقتی نگاهش کردم دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده ٫ مامان رو صدا کردم که بیاد و وقتی اومد جوجو نفس آخر رو کشید . و بالاخره با مامان زیر درختی که این چندروز میرفت دراز می شد خاکش کردیم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i32.tinypic.com/dm4cvo.jpg&quot;&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;    جوجو گلکم خدانگهدار                     &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.......</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;نمی دونم من این مشکل رو دارم یا همه اینجورن؟ یا شاید خودم مشکل دارم ٫ اینم نمی دونم !!!!! نمی دونم چرا وقتی به یک نفر نیاز داری که باهاش حرف بزنی یا باهاش بری بیرون یا بیاد پیشت هیچکس نیست !!!! چرا ؟؟؟؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی پستهایی که می ذارم ناامید کننده است ولی چون کسی نیست که بتونم باهاش درد دل کنم حداقل می نویسم بلکه شاید از دلگیری ٫ دلتنگی ٫ ناراحتی کاسته بشه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شب خوش &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 20:54:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه دوباره ...</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;روز اول حس غریبی داشت ٫ وارد شدن به جایی که یه مدت زندگی کردی ولی حالا جایی نداری وباید بری یه جای دیگه . وقتی رسیدیم به هتل هردومون نگران بودیم ٫ اول کمی سخت بود ولی خوب زود عادت کردیم چون اونقدرها که فکر می کردیم بد نبود . بعد از کمی استراحت و چون نهار هم نخورده بودیم رفتیم بیرون ٫ رفتیم سروش خرید و بعد هم امپراطور برای خوردن شام . هر دومون یه جورایی از اومدن پشیمون بودیم . البته فکر کنم غروب همیشه غم انگیز جمعه و سوت و کور بودن خیابونا هم مزید بر علت شده بود . اما زورهای بعد خیلی خوب بود . تجربه روزهای خوب گذشته .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 12:41:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک ماه گذشت ....</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;دقیقا یک ماه پیش بود که من آخرین پستم رو از شیراز گذاشتم . خیلی سخت بود ترک همه چیزهایی که دوست داری . بعد از اون هم خیلی سخت بود بخصوص واسه من . آدم احساس می کنه یه چیزی گم کرده نمی دونم . بهر حال و به قول مریم اگه زندگیمونو به فصلهای مختلف تقسیم کنیم این سه سال بهترین و قشنگترین فصل بود .ولی خیلی خوشحالم مریم جونم که یه فصل قشنگتری رو  شروع کردی و آرزو می کنم که هر لحظه اش قشنگتر از لحظه قبلش باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به امید اینکه فصلهای زندگی همه خیلی خیلی قشنگ باشه .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 12:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی .........</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;خیلی دلم تنگه ٫ برای تو برای ما برای باهم نشستنها که چایی می خوردیم حرف می زدیم . بعد از ظهرها که می خواستی استراحت کنی و می گفتی بیا با هم استراحت کنیم. دلم تنگه واسه با هم خرید رفتنمون واسه خونمون .دلم تنگه برای اون موقعها که با هم فیلم تماشا می کردیم. واسه همه لحظه هامون دلم تنگه. خیلی دلم تنگه خیلی خیلی .....&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 11:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تموم شد........</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>بالاخره تموم شد .امروز صبح همه اسباب و فرستادیم یزد و خودمون منتظریم که شب بریم . خیلی سخته بخوای چیزیو که دوست داری چون فقط مجبوری ترکش کنی . همیشه چیزهای خوب زود تموم میشن . این هم تموم شد .سه سال زندگی دانشجویی با بهترین دوست تو شیراز . یکی از بهترین دوران زندگیم که دلم خیلی براش تنگ میشه و شده. الان تو خونه خالی هستیم بعد از فرستادن اثاث و تمیز کردن خونه رفتیم شاه چراغ و بعد هم از آقای فست فودمن ( خودمون اسمشو گذاشتیم ٫ از ساندویچی ها که فلافل و این جور چیزا دارن و واقعا هم سریع بهت میدن ) تو بلوار سرباز ۲ تا ساندویچ سوسیس مخصوص که کتلت ( البته بدون گوشت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; ) داره گرفتیم و اومدیم خونه خوردیم . مریم سردرد داره و خوابیده و من هم گفتم برای آخرین بار از شیراز آپدیت کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهر حال دوران خوب خداحافظ ٫ شیراز ٫ خونمون ٫ همه دوستها خدا نگهدار .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 12:34:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشا شیراز و وضع بی مثالش ....</title>
<link>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;دقیقا سه سال پیش بود که اثاثامون و جمع کردیم و شب راه افتادیم .&lt;BR&gt;من ,مامان و بابا رفتیم دنبال مریم و راه افتادیم آقای زارع نامی هم که کامیون داشت و اثاثامون تو ماشینش بود &lt;BR&gt;هم قرار بود از خونشون راه بیفته . سر راه رفتیم محمد آباد تا چند تیکه چیزی که از اونجا باید بر می داشتیم رو بردایم .تو ابرقو وایسادیم و به قول مامان دوغ برکولین (که درستش برکولبن و نمیدونم چرا مانیمتونستیم اسمش رو درست بگیم ) خریدیم .نصف شب بود که رسیدیم شیراز, خیلی هم سرد بود تو خونه هم که بدتر خونه خالی که موکتاشو هم تازه شسته بودن و هنوز کمی نم داشت. وقتی که خونه رو دیده بودیم یادمون بود که شومینه داشت و من و مریم هم خیلی دلمون خوش بود که به به می تونیم کنار شومینه بشینم ولی وقتی رسیدیم فهمیدیم که شومینه طبقه ما اجازه استفاده نداره چون قطر دودکشش استاندارد نیست و یک لوله بخاری بهش وصل کرده بودن. من و مریم گوشه اتاق کز کرده بودیم که مامان و بابا رفتن دنبال آقا زارع .بالاخره هرجوری بود وسایل و آوردیم تو و چون خیلی خسته بودیم خوابیدیم البته دست خانم هاشمی هم درد نکنه که نصف شبی یه فلاسک چایی (که این البته عادت شیرازیها است تو فلاسک چایی درست می کنن ) واسمون اورد که کمی گرم شدیم.&lt;BR&gt;صبح با بابا رفتیم دانشگاه که انتخاب واحد کنیم که گفتن باید بعد از ظهر بیاین .تا ما برگشتیم مامان کمی آشپزخونه رو مرتب کرده بود.و با قابلمه آب جوش آورده بود که هوا گرم بشه چون هنوز کتری نداشتیم ( بیچاره کتریمون این آخر سری خیلی داره بهش فشار میاد هی آبش تموم میشه و میسوزه) .بعد از خوردن نهار ما کمی راه خونه تا دانشگاه رو یاد گرفته بودیم گفتیم خودمون میریم. بعد از اینکه کار انتخاب واحد تموم شد رفتیم کلید سازی بغل دانشگاه که یه کلید اضافه بسازیم.مریم چون قبلا خواهرش شیراز زندگی میکرد خیلی اومده بود واسه همین خیلی جاها رو بلد بود ,گفت بریم بستنی سربالایی به قول خودشون (بابا بستنی که تو شیراز معروفه ) میدونست که نزدیک میدان گآز است فقط نمی دونستیم که چه جوری باید بریم .از آقای کلید ساز پرسیدیم چطوری میشه رفت میدان گاز ؟؟&lt;BR&gt;گفت نمیدونم ولی فلکه گاز اگه میخواین برین اینه ادرسش.حالا به هرطریقی که بود و با کمک تلفنی مهشید خواهرمریم تونستیم بابا بستنی رو پیدا کنیم.از فلکه گاز که میریم به طرف بابا بستنی , سوپر سروش که سوپر معروفی هم هست پیدا کردیم که کلی ذوق کردیم (چون هردو به خوردن علاقه داریم) بعد از اینکه بستنی خوردیم رفتیم خونه.و شب هم رفتیم ترمینال تا بخاری که مامان اینای مریم فرستاده بودن بگیریم.&lt;BR&gt;فرداش که سه سال قبل میشد پنج شنبه با مامان رفتیم فروشگاه رفاه تا یه چیزایی که کم داشتیم بخریم.وقتی که برگشتیم یادمه با مریم وسط هال نشسته بودیم و کارتون وسایلمون رو داشتیم باز می کردیم.و کمدهامون رو تعیین کردیم که کی به کی باشه .مامان اینا گفتن شما ساندویچ میکر آورده واسه ما ساندویچ درست کنین .من و مریم هم که سروش رو پیدا کرده بودیم گفتیم میریم خرید و بر میگردیم .بنا براین واسه اولین بار از سرو ش چنچنه (که بعدش و الان مشتری سروش ستارخان شدیم ) خرید کردیم.چنچه نزدیک خیابون و باغ ارم هست که ما هم کمی جو گیر شدیم و رفتیم باغ ارم.&lt;BR&gt;شب یه سر رفتیم خونه خواهر همسایه تهرانمون که کمک کرده بود خونه پیدا کنیم و بعد هم یه سر رفتیم آرامگاه سعدی ( اون سال داشتن حافظیه رو تعمیر میکردن که شلوغ هم بود و نشد بریم ) و شب هم بعد از درست کردن و خوردن اسنک خوابیدیم&lt;BR&gt;قرار شد که ما هم با مامان اینا برگردیم چون معمولا اول ترم تق و لق.&lt;BR&gt;صبح راه افتادیم به طرف یزد . نهار رو تو هتل پویای ابرقو خوردیم که هر دفعه من و مریم از اونجا رد میشیم یادش میکنیم .&lt;BR&gt;کمی سخته باورش که سه سال گذشت و ما یک ماه بیشتر اینجا نخواهیم بود مریم میگه بیا بهش فکر نکنیم ولی کمی سخته بخصوص که یه جورایی شمارش معکوس شروع شده امیدوارم بتونیم راحت قبولش کنیم .&lt;BR&gt;اگه حوصله کردم دوباره شاید بازهم نوشتم .&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pardisfarnejad&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>pardisfarnejad</dc:creator>
<guid>http://pardisfarnejad.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
